یه جا که وقتی دلت میگیره....
معمولا دلایلی که میام اینجا اینان: تنهایی ... افسردگی .... شکست...
امروز ۲تا شو احساس میکنم...
هم تنهام هم دارم کم کم افسرده میشم!
تنهایی تنهایی!
شایدم من زیاد نازک نارنجی ام!
وای خدای من! چقدر ضعیف!
شایدم اینا همه یه مرحله از زندگیه عجیبه منه!
حقم داره! من که ماله خودم نیستم!
فقط کارای کثیفم میمونه پای من!
حتی اون یه ذره کار مفید هم وظیفه بوده...!
همیشه دنبال یکی بودم که نجاتم بده از تنهایی!
ولی کور بودم و نمیدونستم و نمیدیدمو نمیشنیدم که یکی با تمام وجود اسممو داد میزنه!
نگام میکنه...
هر وقت میخواست میتونست حالمو به خاطره خودخواهیهام بگیره ...
تو تابستون واسم افتاب و درخشان کرد... تا با عشقش گرمم کنه ...
تو پاییز برگارو فرش پام کرد ... تا صدای گرمشو نشونم بده...
تو زمستون بارون رو برام فرستاد ... تا با سر دادن قطره هاش رو لبام اجازه بده طعم لبهای عشق رو بچشم!
بهار رو هم که نگو.....
ولی من چی؟!
هیچی نفهمیدم....
هیچی... همیشه احساس میکردم یه نوع نیروی عجیب تو خودم دارم... اما بلد نبودم ازش استفاده کنم....
حالا میفهمم که همه دارنش .. و همه بلد بودن ازش استفاده کنن به جز من...
اون عشقه...
من همیشه دنبال کسایی بودم که من و میروندن...
و حالا میفهمم چرا....
چون هر کاری کنی یه روز سرت میاد !
رمضان در راه است!
باز هم ربنا...
باز هم بوی نون دم اذان....
کمکم کن ای که مرا توانا ساختی که قلم در دست بگیرم و بنویسم از عشق که هرگز ندانستم ان چیست... و فقط ادعا بود!
11:20 PM | رگبار |
