م
اسمتو صدا زدم وقتی که حتی اسم خودمم یادم نیست!
همه ی امیدمی اینروزها ... تا نجاتم بدی از این زندون!
تو فقط اگه میخوای میتونی .... ساعتها رو به عقب برگردون....
تو این روزهای سیاه و کسل ... دلم خیس واسه حسه بارون شدن...
میدونم همهتون این احساس رو داشتین که بعضی ها که فکرشم نمیکردین دارن ازتون رد میشن
کارایی که فکرشم نمیکردین دارین میکنید
هدفهایی که وقتی بچه بودین واسه خودتون گذاشتین شده یه شوخی...
اونطوری که میخواستین نیستین
حس میکنید تمام چرخ دنده های پیشرفتتون از حرکت وایساده ...
نابود شده...
میخواید عوضش کنید
میخواید عوضش کنید
میخواید از تنگتون بیاین بیرون...
میخواید بشکنه....
منم میخوام ... الان ... همین الان ... احساس میکنم اب این تنگ دیگه هوایی واسه نفس کشیدن نداره...
اگه الان نیام بیرون میمیرم...
نمیخوام بمیرم.... میخوام برگردم به ارزو های بچگیم ...
به هرچیزی که بوده...
بگو میای بیرون لعنتی...
بگو میای بیرون....
...م...
1:16 PM | رگبار
|
فهمیدنش سخته
سکوت ٬ سکوت زیباست ٬ اما میخواهم دنیای بی سکوتم را ٬ نعره ی دستانت در بر بگیرد...!
و من دستانم را همراهت کنم ٬
نه!
ارزشش را ندارند ٬ دستان چرک آلود من ٬ پرگناه ٬ سخت...!
پس مرا پاک کن ٬ نگو چگونه !
وقتی میکشی ٬ کشیده میشوم...! ٬ جر میخورم!
ناله میکنی و من ٬ میفهمم ! سوز صدایت را ٬ و اوج خالصی یک احساس!
نیشخندی روی لب زدی.... دل دنیا را شکستم...!
و تو چه میبینی ٬ در خط خطی های دست پسرک به نیمکت بسته شده!
پناه میبرم به ساز چوبی...! به پیانو..!
مونس درد من ٬ تنها درگاه من به ناله های ارامش بخش تو...!
حقیقت .... همانند سیب زمینیٍ داغی است که بر زبان میگذاریم...
تلخ نیست...
لذت بخش است...
هم برای من ٬ هم برای دنیا ...
من حقیقت را در بالا پایین رفتن عارشه جا گذاشتم...!
عارشه در دست...!
پس مرا در ره خویش به خاکی بپذیر....!
و بیا سکوتم را بشکن ٬
اگرچه سکوت زیباست ٬ ولی بیا در این دنیای بی سکوتم ٬ با رویایی از من سکوت سر ده....!
تا در نگاهت گوش های همدیگر را جر دهیم......!
1:30 AM | رگبار
|